عاقبت یک اشتباه بزرگ به نام دوستی و سادگی

 

یک داستان واقعی

 

حتما بخوانید

 

روزی روزگاری دختری پاک و ساده در مقابل پسری نامرد قرار گرفت که توی خونشون کار میکرد. پسر خیلی آروم خودش رو به دختر نزدیک کرد و بالاخره سر صحبت رو باز کرد. و کلی اصرار کرد تا با دختر درد و دل کنه. دختربعد از اون همه اصرار و التماس قبول کرد. مدتی نگذشته بود که پسر از چیزی حرف زد که دختر رو سر جا میخکوب کرد.

پسر با ریاکاری به دختر گفت که بیماره و دکترا قطع امید کردن. تومور بدخیم مغزی.

دختر اولش هیچ جوره باورش نمیشد ولی انقدر پسر ماهرانه براش فیلم بازی کرد تا دختر باور کرد. و دلش سوخت. پسر حسابی بعد یکی دو ماه خودش رو عاشق نشون داد ولی دختر تنها دلش میسوخت. پسر از دختر قول ازدواج گرفته بود در حالی که دختر از ته دلش نمیخواست و علاقه ای به پسر نداشت.

 بعد از مدت کوتاهی دختر و پسر با هم تنها شدن و پسر خیلی به دختر نزدیک شد. دختر ترسید و پاهاش شروع به لرزیدن کرد. از پسر خواست تا عقب بره ولی فایده ای نداشت . پسر از عشقش به دختر میگفت و جلو تر میرفت. دختر به دیوار چسبد و تا اومد فرار کنه پسر گفت صبر کن کاریت ندارم عشقم روی پلکت چیزیه بذار ببینم چیه. دختر دست کشید رو پلک خودش و سعی کرد اون چیزی که رو پلکش هست رو پاک کنه. پسر گفت پاک نشد بذار من پاک کنم. گفت چشمت رو ببند. دختر چشمم رو بست تا پسر اون رو پاک کنه. از اینکه دست پسر به چشماش خورد حسابی ترسید و ناگهان پسر لبهاش رو روی لبهای لرزان دختر گذاشت و به زور بوسید. دختر با تمام قدرتی که داشت خودش رو از آغوش پسر جدا کرد.

ناراحت رفت خیلی دوتر از پرسر ایستاد و شروع کرد به داد و بیداد. پسر گفت مگه ما قرار نیست با هم ازدواج کنیم. تا شرایط من جور بشه من نمیتونم عشقم رو بهت نشون ندم.

چند وقتی گذشت و پسر هر کاری دوست داشت با دختر کرد. دختر هیچ لذتی نمیبرد. ترس و عذاب وجدان و دلسوزی رهاش نمیکرد. همش به مرگ زود هنگام پسر جوان فکر میکرد.

نزدیک به چهار سال شد ولی از وخیم شدن بیماری پسر خبری نبود. دختر که بزرگتر شده بود شک کرد و به پسر گفت اگر میخوای ازدواج کنیم زودتر بیا. پسر در جوابش به دختر گفت من اگه بخوام ازدواج کنم تو رو میخوام چیکار. دختر عصبانی شد. کلی داد و بیداد کرد و گفت تو این بلا رو سر من آوردی. حالا داری بهم اینو میگی؟ پسر پوزخندی زد و گفت همینه دیگه. دختر بعد چند روزی طولانی به پسر زنگ زد و گفت حرفت هنوز همونه؟ گفت آره مرد حرفش رو عوض نمیکنه. گفتم باشه پس اینو بدون تو هیچوقت دستت به من نمیرسه. تو نمیتونی دیگه منو داشته باشی. پسر خندید و قطع کرد.

دخترک از عصابنیت و با حالتی دیوانه وار که تو اون روزها داشت رفت و وارد دنیای مجازی شد. وارد یکی از چت روم ها شد و با کلی اشک و گریه تو روم عمومی شعر مینوشت . دختر توی این چهار سال به پسر خیلی عادت کرده بود با اینکه عاشقش نبود. تو همین فکرا بود که یک نفر تو چت روم براش پیغام فرستاد. دختر از پسرکی که بهش پیغام داد پرسید با کسی دوست بودی؟ پسر گفت بله چهار سال با یکی دوست بودم. گفت دوسش هم داشتی گفت خیلی زیاد. پسر شاعر بود گفت اگر میخوای یکی از شعرهامو برات بخونم. گفتم بنویس میخونم. و اون هم گفت با صدا و لحنی که خود شاعر اون شعر رو نوشته شعر خیلی بهتر احساس میشه. دختر هم شماره خط اعتباریش رو به پسر داد تا شعر رو براش بخونه. پسر زنگ زد و با صدای خیلی زیباش شعر رو خوند و دختر اشک ریخت. اون موقع دیگه پسر از نصف ماجرا خبر دار شده بود. به جز.................

پسر خواست دختر رو دلداری بده که گفت نمیدونم رابطه تون تا چه حد پیش رفته. دختر هم گفت فکر کن تا آخرش و صدای هق هقش بلند شد. پسر گفت فکرش رو نکن. و شروع کرد به دلداری. پسر هر بار که تماس میگرفت حدا اقل ۲ساعتی با دختر حرف میزد و سعی میکرد اون رو آروم کنه. و دختر با وجود تمام نا پاکیش به پسر علاقه پیدا کرد. دختر پسر رو به اسم داداشی صدا میکرد در حالی که درونش بیشتر از یه عشق بود. دختر ک طرد شده دنبال یه سرپناه میگشت و چه سر پناهی بهتر از اون کسی که بهش میگفت داداش. روزی پسرک مهربان و دوست داشتنی گفت میدونی وقتی تو منو داداشی صدا میکنی من تو رو مثل خواهر نمیدونم. دختر خندید و گفت چرا؟ گفت آخه من انقدر دوست دارم و دوست داشتنم مثل علاقه به خواهرم نیست. مثل یه عشق. دختر دلش رفت. زندگی مگه از این شیرین تر میشد؟

دختر شاد و خندان بود. بالاخره روزی رسید که پسر به دیدن دختر اومد و هر دو با یه دنیا عشق همدیگر و دیدن. قبلا فقط عکس هم رو دیده بودند و حالا از نزدیک. دختر بیشتر عاشقش شد وقتی محبت پسر رو دید. دختر باز هم یاد گذشته و اشتباه خودش افتاد و پسرک مهربون همراه با اون اشک ریخت و همه ی اینها دختر رو عاشق تر میکردو عشق اول  پسری که شونه هایی داشت واسه گریه. 

پسر خیلی مومن بود و اعتقادات خاص خودش رو داشت. از عشق خودش به دختر قبلی گفت و گفت که چقدر دوست داشت اون دخترک زیبا چادر سر کنه.  ولی اون اتفاق نیافتاد.

دختر بیچاره عشقش قوی تر میشد در حال که پسر توی وبلاگ خودش همش از عشق سابقش مینوشت. از روزهای خوششون. ولی پسر به دخترک اینترنتی ابراز علاقه ی زیادی میکرد. تو هر تماس تلفنی هزار بار از عشقش میگفت  و دختر هم باور میکرد. نمیخواست هیچ چیز و هیچ کس این خوشبختی رو از بین ببره.

مدتی این خوشبختی ادامه داشت تا اینکه دختر از مطالب وبلاگ پسر ناراحت میشد و با پسر دعواش میشد. دختر عشقش رو فقط واسه خودش میخواست ولی قلب اون پسر توسط همون دختر قبلی تسخیر شده بود. همین بحث ها رابطه رو به نابودی کشید. دختر هرلحظه با یاد پسر بود و با کلی ترس گاهی به پسر زنگ میزد و پسر هم اونو پس میزد. تا اینکه تو آخرین تماس دختر  پسر بهش میگه چقدر از رابطه ای که داشته پشیمونه و اینکه این رابطه جز گناه هیچی نبوده. دختر از خودش متنفر میشه از اینکه چرا چهار سال و نیم پیش اونقدر ساده و بچه بوده که الان باید عشق زندگیش رو بخاطر همون دل رحمی ها از دست بده.

همه چیز تموم شد. همه چیز ولی دخترک همچنان عاشق بود. دخترک بیچاره به خاطر پسر تمام زندگیش رو عوض کرد. نماز و روزه اش ترک نشد و چادرش رو کنار نگذاشت و به پسر قول داد هرگز دست هیچ مردی بهش نرسه. هرگز هم ازدواج نخواهد کرد.

دختر هر روز بارها به عکس پسر نگاه کرد و براش دعای خیر میکرد و براش آرزوی خوشبختی میکرد. یه روز دختر به فیس بوک پسر سری زد تا شعرهای زیباش رو بخونه . کنجکاو شد تا از لیست دوستانش با خبر بشه... ولی چیزی تو لیست دوستاش دید که باورش نشد. دختران ایرانی با بدن های برهنه. الان اون پسر با دخترانی از شهر خودش دوسته که برای دخترک غیر قابل باور  بوده. دختر همش با خودش میگفت یعنی دوستی با من این بلا رو سر پسر پاک و معصوم آورده؟ 

دخترک تصمیم گرفت فقط برای پسر دعا کنه و دعا و واسه همیشه از زندگیش کنار بره. دخترک عشق خودش رو با یه کوله بار خاطره برداشت و از زندگی پسر رفت برای همیشه و فقط براش نوشت :

گل من گلدون نو مبارک