سحرگاه
فکرش رو بکنید در حالی که بیشتر ما توی خواب هستیم اینجور آدما در حال زحمت کشیدن هستن. دلم براشون سوخت. نمیخوام از گذاشتن این پست به نتیجه ی خاصی برسم. فقط به خودم فکر میکنم که با وجود داشتن خیلی چیزها در مقابل اون پیرمرد رفتگر باز هم توقع زیادی از خدا دارم.
نمیدونم اینجا باید برای خودم و امثال خودم دعا کنم یا اون مرد و امثال اون مرد مهربون که وقتی یه خسته نباشید بهشون میگی واقعا خستگیشون در میره. شایدم باید واسه هر دو دعا کنیم.
دلم میخواد بگم خدا جونم هر چی بیشتر بهم میدی جنبه اش رو هم بهم بده. و خیلی دعا های دیگه.
ولی بزرگترین آرزوم برای آدمای مهربون و زحمت کش که بدون حرص و طمع زندگی میکنن اینه که خدا هم برکت مالشون رو زیاد کنه هم غم و غصه تو دلاشن راه پیدا نکنه و یه چیز خیلی خوب خدا تمام بچه هاشون رو به جایی برسونه که مایه ی افتخار خانواده و خیلی ها بشن.
مرسی که خوندین و شما هم دعا کردین.