داره پنج شنبه میرسه  روز ۱۷ شهریور. چه خبره؟ خوب تولد ابراهیم منه. چقدر دوسش دارم. چقدر دوست داشتم میتونستم ببینمش و باهاش جشن بگیرم این روز قشنگ رو با هم جشن میگرفتیم. دوست داشتم بود و یه کیک شکلاتی خوشگل میگرفتیم و میرفتیم تو یه بهزیستی و جشن تولد میگرفتیم. یه تولد بزرگ و به یاد موندنی. دوست داشتم جایی باشه که فقط و فقط عطر خوبی ها پراکنده باشه. جایی که میدونم هیچ گناهی از هیچ کس سر نمیزنه. پاک پاک مثل دل ابراهیمم.

 

چقدر دوست داشتم باز هم میتونستم اون نگاه قشنگش رو که دلم رو با خودش هر جایی میبره ببینم. اون محبتی که تو نگاهش موج میزنه. دوست داشتم یه فرصت دیگه داشتم که تا اخر عمرم بتونم شادی هام رو تقدیمش کنم و غم هاش رو مال خودم کنم و باهاش تا لحظه ی مرگم قدم به قدم زندگی کنم.

چقدر لحظه ی قشنگی بوده لحظه ای که تو به دنیا اومدی. احظه ای که خدا فرشته اش رو به یک انسان کوچیک و ناز تبدیل کرد. چقدر دوست داشتم یکبار دیگه از زبونت میشنیدم که میگفتی خیلی دوستت دارم مینو خیلی.

 

تا ابد منتظرم.